ولنتاین

ولنتاین امسال هم رسید و گذشت .

می‌خواهم
بی‌هراس از تمامی خاکستری‌ها
خواب رنگی ببینم
بایستم میان این‌همه روشنایی
نه دست‌هایم را نشان ِ کسی بدهم
نه لبخندم را
چمدان‌ام را زمین بگذارم...
باز که کنی
می‌بینی :
برگ‌های پاییز را
و تمامی خواب‌هایی که روزی قرار بود
رنگی شوند.
آن‌وقت
ستاره‌های زرورقی را
در آسمان‌اش بچسبانی
مدادهای رنگی‌ات را بتراشی
و برای خانه‌هایش
پنجره بکشی
دودکش
باغچه
حوض...
و ابرهایی
که حرفی برای گفتن داشته‌باشند
آن‌وقت...
من می‌ایستم
تا شاید
صدایی از میان تمامی روزهای مه‌گرفته
بیاید
و بگوید:
خاکستری
به رویاهایت می‌آید.
اما دیگر
نه خاکستری را می‌شناسم
و نه شب را
هرچه هست روز است و نور!
برگ‌های رنگارنگ پاییز 
و پله‌هایی که
باور دارم
روزی
مرا
به آسمان می‌رسانند...
می‌خواهم
بی‌هراس از تمامی خاکستری‌ها
خواب‌های رنگی

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
متهم

سلام وبلاگ قشنگي داري. اميدوارم موفق باشي خوش بحالت، نه بخاطر قشنگي وبلاگت خوش بحالت، نه بخاطر زنده بودنت خوش بحالت، بخاطر آزاد بودنت بدا بحالم، چون فقط تا چند روز ديگه آزادم! اميدوارم که تو اين مدت کمي که مي تونم به وبلاگم سر بزنم، شما رو هم ببينم. در ضمن خوشحال مي شم که با هم تبادل لينک کنيم به اميد ديدار، اي انسان آزاد

ستاره

سلام سلام ولنتاين بر شما هم مبارک خوشحالم منو فراموش نکردی بای ستاره

اسی

سلام خوبی گلی من اسی هستم بیا من اپم دوباره برگشتم داداش اسی برگشتههههههههههههههههههههههههههه منتظرتما بیا تا بعد باییییییییییییییییییییییی

رويا

سلام دوست عزيز... ازت خبری نيست... راستی ادرس لينکمو اشتباه نوشتی... بی زحمت درستش کن... اين جا خيلی جالبه... شعرت زيبا بود.. چه ساده می نويسی... خوبه... راستی مرسی از اينکه لينکم کردی... ولی چرا فقط من؟ کسی ديگه نيست....