پر ز فريادم و دم به دم، بر حجم سكوتم مي افزايم.

پر ز بغضم و دم به دم، لبخندهايم بيشتر لبانم را مي آزارد.

پر ز نبودنم و دم به دم، از بودن مي سرايم.

تا به كجا من بايد باشم و تو خود نداني كه هستي يا نه؟!

تا به كجا اين اشكهاي فرو چكيده بايد در انتظار دستانت بمانند،

تا شايد، روزي بيايي و پاكشان كني؟!

تا به كجا من بايد حواسم به بلور شيشه اي دلت باشد و تو... ،

دم به دم به سكوت نگاهم تلنگر بزني؟

منتظر ماندنم كه نبودنم را حتي به اندازه نوازش نسيمي حس كني...

افسوس كه حتي رفتنم را نديدي...

گم شده ام در ميان اين همه بغض فرو خورده!

بايد خود را بيابم.

مي روم،.. هر زمان كه نبودنم آزارت داد بگو تا باز گردم.

/ 0 نظر / 2 بازدید